|
چی بگم هیچی توی این دنیا گفتن نداره فقط باید دیدو گذشت
|
دنیاتون قشنگ
این عکس هم نماد دنیات قشنگ هستش

يادت هست...؟
يک روز به تو گفته بودم
هيچ وقت تنهايم نگذار...
بي تو همه جا تاريک است
و تو به من قول دادي
که کنارم خواهي ماند
ديدي!
چه آسان زير قولت زدي...
چرا تنهايم گذاشتي؟
مگر فراموش کردي
که من از تاريکي ميترسم.؟

ساعت ۴ صب!
روی تخت دراز کشیدم و هالوژن ها روشنن٬ یه لیوان پر یخ ٬ یه شیشه ابسولوت جلومه!
موزیکی و گذاشتم که باهاش کلی خاطره دارم..از تو از خودم از اون از همه...
با مِداد مینویسم دلیلشم نمیدونم..!
دلم برات تنگه ..برا اون نگاهی که پست بود٬بار اون حرفایی که گفتی و هیچکس جز من نشنید!
دلم تنگه برا خاطراتمون برا قدم زدنامون..برای الکی خندیدنامون..
برای به هم خیره موندنامون....
اصلا چرا دروغ بگم؟بیشتر از همه واسه قول و قرارامون
چرا این مداد لعنتی و دارم فشار میدم؟!
دارم میترکم! یعنی حسم این و میگه!
الان که خوابی بی وفا! من دارم سیگار میکشم!
دیدی!؟دیدی زدم زیر قولم!
میدونی؟!آدم زیر قولش بزنه بهتره تا بی وفا بشه و دروغ بگه!
بدی مداد اینه که سرش تندی میشکنه! به اینجای کار که رسیدم! سرش شکست!
چقد دیگه مونده تا هوا روشن شه؟!
راحت تر بگم چقدر دیگه مونده ستاره ها گورشون و گم کنن!؟
شاید آخرین شبی باشه که با یادت بیدارم موندم
هرچیزی یه شروعی داره! آخرشو اما نمیدونم!
توهم یه روزی به آخر میرسی مگه نه؟!
عاقبت حسرت دیدار تو ام خواهد کشت واندر این درد جگر سوزم غمخواری نیست
منتظرم٬میدونم بر میگردی...با همه وجودم تحمل میکنم...منتظر میمونم در هر بهارو تابستان...!
در هر گوشه و کنار تا اون کسی که عاقبت دلش و از تو پس میگیره ...دور شه و کم کم گردو
غبار از خاطراتت کنار بره و به یاد من و گذشته بیفتی...به یاد همه اون روزای خوب و بد!
به یاد اون شب هایی که صدای ضربان قلبمون با صدای تیک تیک ساعت یکی میشد
منتظر میمونم برا اون چشمایی که!
منتظرم چون میدونم حتی مرگ هم نمیتونه من و از تو جدا کنه...
قبول میکنی که هنوزم قلبمون با حاطرات قدیم با یک آهنگ میطپه؟
بی وفای من خوب پیانو میزدی!! درست وقتی احتیاج داشتم...!
ساهت نزدیکه ۵...چیزی نمونده به حس قشنگ تنهایی!
میدونی؟!به گذشته که بر میگردم...! چیزی جز تنهایی و
خاموشی و بی کسی پیدا نمیکنم!
اقتضای سن باشه یا نه مهم نیست!
برای بار صدم میگویم که تنها شدم٬که دلتنگ شدم...که آرزوی مردن دارم..
بطری مشروب خالی شده...!
مداد به آخر رسیده به خاطر وسواس عجیب من برای تراشیدن...
و خط دفترم رو به اتمام...!
پاکت سیگار هم خالیست...!
همه چیز دلیل برای به آخر رسیدن است!
خدافظی سخته دیگه

اینجا در آغوش تو
میتوان جان داد....
اینجا در آغوش تو میتوان آآآاه کشید
اینجا میتوان احساس کرد که خوشبختی...!
اینجا میشود احساس گناه کرد...
اینجا احساس خلا من و میبره تا خدا

دلم امشب پر از غوغا و شور است دلم در حسرت یک شب حضور است
دلم می لرزد از غم سینه ام چاک افق های نگاهم کنده از خاک
عجب حال عجیبی دارم امشب دل زار و غریبی دارم امشب
نمی دانم دل اینجا در غلاف است و یا در مکه مشغول طواف است
خدایا بسته ی مهر و وفاتم میان مروه دنبال صفاتم
من از اینجا تو را احرام بستم و یا شاید خیال خام بستم
تو را لبیک می گویم تو پاکی تو از نا پاکیم اندوهناکی
تو کوه رحمتی من ریگ مشعر منم مسکین و تو الله اکبر
حدیثت رشک قرآن است گویی نگاهت عید قربان است گویی
من اینجا رمی نفس خویش کردم دو چشمم را کنون درویش کردم
که از من تا منا تنها قیامی است نه جاهی و نه نانی و نه نامی است
من اینجا از خودم خود را بریدم اگر چه حج بیتت را ندیدم
خدایا حج ما بی رنگ و بوی است که آب غسل آن هم آبروی است
خدایا نام ما مسطور فرما مرا حجی چنین مقدور فرما
كبوتر قشنگ پر غرورم ؛ پرنده سپيد راه دورم
تو وقتي نيستي انگاري نفس نيست
واسه رها شدن حتي قفس نيست
تو رفتي و ديگه يادم نكردي
تو حتي گوش به فريادم نكردي
تو ميگفتي برامون مرده پرواز
كبوتر با كبوتر باز با باز
چه روزي داشتيم و چه روزگاري
چه پاييز و زمستون و بهاري
بهار عشق تو عاشق ترم كرد
تو رفتي و خزونت پرپرم كرد
من هرچي كردم از يادم بري تو
نشد ؛ دوريت منو عاشق ترم كرد
پرنده عشقت از يادم نميره ؛ شبا بيدارمو خوابم نميره
حال من خیلی عجیبه دوست دارم پیشم بشینی... من نگاهت کنم و تو تو چشام عشقو ببینی... اولش گفتم یه حسه یا یه احترام ساده... اما بعد دیدم که عشقه آخه اندازش زیاده...
|
نمی نویسم ..... چون می دانم هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی! حرف نمی زنم ....
چون می دانم هیچ گاه حرف هایم را نمی فهمی! نگاهت نمی کنم ......
چون تو اصلاً نگاهم را نمی بینی! صدایت نمی زنم ..... زیرا اشک های من برای
تو بی فایده است! فقط می خندم ...... چون تو در هر صورت می گویی من دیوانه ام | ||
مرا عمری به دنبالت كشاندی
سرانجامم به خاكستر نشاندی
ربودی دفتر دل را و افسوس
كه سطری هم از این دفتر نخواندی
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم سرشكی هم فشاندی
گذشت از من ولی آخر نگفتی
كه بعد از من به امید كه ماندی